![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:58 توسط صفورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:56 توسط صفورا |
|
![]() تولد تنها دلیل ...!!! *یکسال دیگه هم از زمانی که برای زندگی کردن دارم، گذشت ...به چطور گذشتنش بیشتر اهمیت میدم تا فقط تموم شدنش ... آخر این ماجرا رو هیچ فرض کردم، اینجوری خودمو دلخوش نمیکنم به عدالت نسیه ، من همینجا نقدش رو لازم دارم ، نه وعدهء سرخرمن .. اما کو گوش شنوا !!! ..خوش گذشت، مثل هر سال عزیزانی که محبتشون بدون کلک و خواستس، تولد کوچکی برام گرفتن که کلی بهم چسبید،مخصوصا وقتی همه کله هاشون داغ بود و یاد ایکس و ایگرگ زندگیشون افتاده بودن، یکی زمزمه ای سر میداد و از تاریکی محیط سوء استفاده کرده ،بغض دل بیصدا خالی میکرد " مرا ببوس برای آخرین بار .." و یکی دیگه میخوند " بردی از یادم دادی بر بادم .." همهء زمزمه ها آشنا بود و پر از خاطره ... از زیر سایهء تاریکی شب به تک تکشون نگاه کردم، همه پر ازموفقیت های ظاهری اما دلشکسته ،غمگین، آزرده .. ما به کجا داریم میریم ؟ .. برق اشک در تاریکی شب خیلی جلوه داره، آره داره ، از ستاره های آسمون کویر هم درخشان تره،مثل آذرخش، تاریکی شب رو شکاف میده و فرو میریزه ،آروم و بیصدا .. مرسی از پرپر که با مشکلاتش همیشه آمادهء شادی آوردنه، مرسی از رضا که با همهء گرفتاری های کاریش به شب من، اهمیت میده و یک تشکر ویژه از دکتر کوچلوی خودمون که امسال کلی با کاراش سر کیفم آورد وبقیه دوستان ..حرف برای گفتن زیاده، از تلفنی که دیر به صدا در اومد ، از پرواز های ناگهانی، از وجدان های ناراحت، از واژهء فداکاری که اینروزا قرص آرامبخش خیلی ها شده.. چه توجیه کودکانه ای .. حیفه این واژه .. من میخندم که تو آروم بگیری، من میخندم که تو، رابینهود قصه ها بشی .. چه دروغ معصومانه ای ... آره بازم شمعها رو فوت کردم، اما هنوز بزرگ نشدم ،شک نکن..!
بیا دستمو بگیر ... می بینی روی ابرهاییم ... از سردی دستام نترس ... دارن به گرمای دستات عادت می کنن ... ……
زندگی من مثل یه پازل شده یه پازل قروقاطی که تیکه های اصلی ش گم شدن هر جوری که میخوام درستش کنم نمیشه !! نمیدونم باید چی کار کنم که اون تیکه ی لعنتی گمشدش رو پیدا کنم
اگه یه روز رسید که دیگه
واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی... واسه اینکه صدای رعد و برق رو نشنوی گوشاتو گرفتی... واسه اینکه بارونو نبینی پنجره ی اتاقتو بستی.... و اگه یه روز دیگه برف بازی نکردی... اون روز روزیه که منو فراموش کردی... پس یادت نره همین الآن برو چترتو واسه تولد یکی که دوستش داری کادو کن و وقتی خواستی هدیه شو بدی بهش بگو: اگه یه روز رسید که واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی اون روز روزیه که منو فراموش کردی!!!
از روزی که تو رفتی پریده رنگ شادی اما خورشید می تابه چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز چطور هنوز قناری سر می ده بانگ اواز تو رفتی از کنارم چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم به چشم خسته من لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده افتاب نشسته روی خیال تو کنارم تو این اتاق خالی عطر تنت پیچیده توی اتاق خوابم با تو چه جون گرفته از تو هزارتا قصه چه جاودانه ساختم قلب پر از غرور چه عاشقانه باختم اسمت به روی لبهام بغض گرفته ی عشق تو غربت صدامه قلب پر از سکوتم دلتنگ از این جدایی بی تو ببین چه سرده به چشم خسته ی من اسمون از سنگ شده لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:51 توسط صفورا |
|
|
تولد عشق مرگ سر پیچ دوم منتظرم باش تا پیچ سوم همراهیت کنم
انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد
. . . . . . . . . یه دونه بزن تو سرش برگرد بیا با هم بهش بخندیم
. . . . . . شستت حال اومد؟؟؟؟
. . . واقعا که! . . . تو هنوز منو نشناختی؟؟؟؟
درخت خواستم جنگل داد اتاق خواستم خونه داد حالا میترسم تورو بخوام بهم یه گله گوسفند بده!!!
میکنم !!
.. . . . این قرار بود جوک باشه اما حادثه خبر نمی کنه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:15 توسط صفورا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
اس ام اس هاي عاشقانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|